سه‌شنبه, 30 آبان 1396
عنوان : عنوان: خاطرات سوخته
زير عنوان :
مولف :

امتیاز :  ۰ |  مجموع :  ۰

خلاصه :
توضيحات :             

خاطرات سوخته(1)

خاطرات سوخته(2)

خاطرات سوخته(3)

خاطرات سوخته(4)

خاطرات سوخته(5)

خاطرات سوخته(6)

 


خاطرات سوخته(1)

 

اشاره: آنچه که مي خوانيد برگه هايي از دفتر خاطرات يک شهيد شيميايي است که در 6 قسمت دنباله دار ارائه می شود:

 

مدتي است به صرافت افتاده ام خاطراتم را پاکسازي کنم. وقتي صفحات انبوه دفترچه ي خاطراتم را يک يکي ورق مي زنم و خاطرات شيرين، تلخ، تکان دهنده و خاطره انگيز را مرور مي کنم دلم مي گيرد.حتما خاطرات شيرين و خنده دار هم آن قدر سينه ام را مي فشارد که نه تنها بغض ام، که وجودم مي خواهد بترکد.

 

به جاي مقدمه

 

الآن ساعت چهار بعدازظهر چهارشنبه است و من که چهار روز از عملم گذشته بايد چند روز ديگر اين جا در بيمارستان شهر «هِمِر» آلمان بمانم تا قطعه اي را که براي نايم ساخته اند آزمايش کنند. مي گويند با اين لوله تنفس براي شيميايي هايي مانند من آسان تر مي شود.

 

مدتي است به صرافت افتاده ام خاطراتم را پاکسازي کنم و گويي زمان مناسبي پيش آمده. وقتي صفحات انبوه دفترچه ي خاطراتم را يکي يکي ورق مي زنم و خاطرات شيرين، تلخ، تکان دهنده و خاطره انگيز را مرور مي کنم، دلم مي گيرد. حتي خاطرات شيرين و خنده دار هم آن قدر سينه ام را مي فشارد که نه تنها بغضم، که وجودم مي خواهد بترکد.

 

وجه مشترکي در اغلب خاطره ها وجود دارد.اين که همگي حس هاي شخصي من هستند و فقط من مي فهمم که چه نوشته ام. براي همين، امروز تصميم گرفتم، همه را بسوزانم. اما قبل از سوزاندن يک کار ديگر بايد انجام دهم، آن هم جداسازي است.

 

برخي از صفحات به من تعلق ندارند و من حق ندارم آن ها را بسوزانم. گويي من آن جا بوده ام تا ببينم و بشنوم و بنويسم، براي همه ي مردم. از امروز اين صفحات را جدا مي کنم تا ببينم سرنوشت آن چه مي شود.

 

برگه ي اول: از روزي که خرمشهر آزاد شده، بمب هاي شيميايي امان اين شهر ويران را بريده است. به همراه برادر مسرور بايد يک گروه خارجي را همراهي کنيم تا از خرمشهربازديد کنند. چند پيرمرد که مي گويند پروفسور هستند به همراه چند عکاس اروپايي و يک عکاس ايراني. اروپايي ها با ديدن من تعجب کردند. شايد انتظار نداشتند نوجواني را در قد و قواره و شکل و شمايل من در لباس نظامي ببينند.

 

با اين که خطر آلودگي شيميايي در مناطقي که بازديد مي کرديم، شديد نبود، اما همه ي گروه از ماسک بادگير استفاده مي کردند.

 

يکي از پيرمردها به نام پروفسور هندريکس که از بقيه سرزنده تر بود، سعي مي کرد با من ارتباط برقرار کند. دست آخر هم يک خودکار به من هديه داد. لابد فکر مي کرد من با پدرم به پيک نيک آمده ام و اين لباس را هم از سر شيطنت کودکانه به تن کرده ام.

 

پروفسور هندريکس به يکي از خبرنگاران مي گفت، اگر يک سرباز ايراني با تجهيزات کامل پدافند شيميايي هنگام بمباران در خرمشهر مي ماند، حتماً کشته مي شد. زيرا اين حجم مواد شيميايي حتماً به پوست و ريه ي او نفوذ مي کرد.

 

با خودم فکر مي کنم آيا اين اروپايي ها مي توانند باعث شوند صدام از عواقب اين کار بترسد.

 

دوست ياسر مي گويد، اين اروپايي هاي... از يک طرف مواد شيميايي را به صدام مي دهند و از يک سو مي آيند بررسي کنند چقدر پدر ما را درآورده، تا بمب هاي شيميايي را بهتر درست کنند.

 

برگه ي دوم: امروز با ياسر به بيمارستان ساسان تهران رفتيم. يکي از بچه محل هايشان درگردان عمار است تازه از اتريش برگشته. آن ها يک گروه بودند که براي درمان تاول هاي شيميايي به آن جا رفند. سه نفر از گروه به شهادت رسيده اند.

 

تعريف مي کرد در بيمارستان اتريش، اجازه ي ملاقات با هر کسي را نداشتند. بيشتر، دانشجويان ايراني مقيم اتريش دورو بر آن ها بودند و غذاي ايراني براي آن ها مي بردند. يکي از آن ها به نام دکتر نهاوندي که رئيس انجمن اسلامي دانشجويان اتريش بوده تصميم مي گيرد براي آن سه نفر که شهيد شدند تشييع جنازه راه بياندازد. اما پليس اجازه ي خروج جنازه ها را نمي دهد. آن ها هم سه تا جعبه ي خالي با روکش پرچم ايران در خيابان روي دست مي گيرند، جمعيت زيادي از مسلمانان ترک و ايراني و عرب جمع مي شوند. پليس فکر مي کند آن ها جنازه اند، حمله مي کد و با جعبه هاي خالي روبه رو مي شود!

 

بنده ي خدا از اروپا فقط يک تخت و يک اتاق را ديده است و چند تا خاطره از دانشجويان.

 

برگه ي سوم: ديشب همه ي بچه هاي گردان زهير، شيميايي شدند و به عقب رفتند. تمام جزيره ي مجنون آلوده است. ما هم بايد تا فردا برگرديم. سيد که از قديمي هاي جنگ است مي گويد قبل از آزادي خرمشهر، عراق فقط چند بار از گاز اشک آور و تهوع آور استفاده کرد؛ اما بعد از فتح خرمشهر، انواع و اقسام بمب هاي شيميايي نيست که مرتب روي سر بچه ها نريخته باشد.

 

بايد ضربه ي فتح خرمشهر خيلي کاري بوده باشد که صدام تير خلاص خودش را بزند و از يک سلاح ممنوع استفاده کند. آن هم اينقدر علني.

 

چند روز پيش برادر مسرور را ديديم، مي گفت آن پيرمردي که از تو خوشش آمده بود، دوباره به ايران آمده است. او از سفر قبلي مقداري موي سر يک زن را که در بيمارستان اهواز در اثر تماس با گاز خردل شهيد شده با خود به بلژيک برده بود. خبرنگارها گفته اند دروغ مي گويي که عراق از گاز خردل استفاده کرده است.

 

پروفسور هندريکس درِ شيشه را که موهاي زن در آن بوده، باز مي کند و مي گويد اين موها را لمس کنيد! اگر دروغ باشد که هيچ اتفاقي نمي افتد ولي اگر راست گفته باشم و دست شما تاول بزند، کاري از من بر نمي آيد. چون سولفو موستار(خردل) پادزهر ندارد!

 

تازه متوجه شدم چه بايکوت خبري شديدي عليه ما حکمفرماست.

 

برگه چهارم: امروز صبح در جفير بچه هاي لشکر را ديدم که دم بهداري صف کشيده اند. مي گفتند گاز اعصاب خورده اند. عصبي و وحشت زده به خود مي لرزيدند. صحنه ي رقت انگيزي بود. بچه هاي دوست داشتني و نترسي که هيچ کس حريف آن ها نمي شود، به بيماران رواني تبديل شده بودند.

 

با خودم فکر کردم دشمن چقدر حقير و زبون است که به جاي مقابله ي مردانه و رودررو از سم استفاده مي کند. شايد دشمنان ائمه هم از وحشت رويارويي با آن ها به سم روي مي آوردند. چنين دشمني مي ترسد به حقانيت حريف و به قدرت و توان او اقرار کند. قانون جنگ مي گويد بايد در مقابل کسي که توان بيشتر دارد و حق با اوست، تسليم شد.

 

در اين جنگ، هم حق با ماست و هم توان و روحيه ي ما بالاتر است. پس چرا صدام تسليم نمي شود و هر چه در ميدان جنگ کم مي آورد، با سلاح شيميايي جبران مي کند؟

 

برگه ي پنجم: اولين بار است فاو را مي بينم. به نظرم فرماندهان عراقي ديوانه شده اند که دستور مي دهند اين قدر مواد شيميايي در اين شهر خالي شود! شايد ياد از دست دادن خرمشهر افتاده اند. اين جا ديگر مثل مناطق ديگر کسي پس از حمله ي شيميايي به عقب نمي رود. بچه ها مي ايستند تا ديگر توانشان تمام شود. هر کس اين جا نفس بکشد آلوده مي شود. صادق مي گويد از شنود قرارگاه خبر گرفته يک گردان عراقي هم شيميايي شده. جهت باد مکر دشمن را به خودش برگردانده. گرچه آن بدبخت هايي که شيميايي شدند به احتمال قوي جيش الشعبي بوده اند. سرفه و سوزش چشم اين جا طبيعي است. هر کس مي آيد  دست خالي بر نمي گردد. فکر نکنم بتوانم تا فردا دوام بياورم.

 

آيا فاو در صفحه ي زمين به فراموشي سپرده شده است؟ چه کسي جز خدا مي بيند ظلمي را که در اين شهر رخ مي دهد؟

 

ادامه دارد...


خاطرات سوخته(2)

 

برگه ي ششم: چند هفته اي است، که صالح، يک کبک را که بالش زخمي شده نگهداري مي کند. وقتي به خط آمديم، چون کسي در کرخه نماند، مجبور شد پرنده را با خود به خط مقدم بياورد. بيشتر از چند متر نمي تواند بپرد ولي پاهاي تيزي دارد.

 

بعدازظهر پريروز که خط از هميشه آرام تر بود، صالح رهايش کرده بود، هوايي بخورد.

ديگر جَلد شده بود. وقتي مستقيم به سمت عراقي ها رفت، زياد نگران نشديم. عصر بود. غير از چند نفر که نگهباني مي دادند، بقيه در حال استراحت بودند. صالح کنار من مقابل درِ سنگر دراز کشيده بود و چفيه اش را روي صورتش انداخته بود که ناگهان با پرت شدن چيزي روي سينه اش، همه از جا پريديم. باور کردني نبود کبک بيچاره در حالي که از چشم و دهانش ترشحات کف مانند خارج مي شد، در دستان صالح جان داد. لحظاتي در حيرت گذشت تا با فرياد يکي از بچه ها که شاهد وضع پرنده بود، همه به خود آمديم. بلافاصله از سنگر بيرون پريد و داد کشيد: شيميايي زدند! شيميايي!

 

حدس او درست بود. پرنده ي بيچاره به محل اصابت بمب شيميايي نزديک تر بود و پيغام رساني اش که با مرگش همراه بود، سبب شد يک گردان به موقع خبر شوند و ماسک ها را بزنند.

 

عامل تاول زاي خردل زده بودند. به زودي محلش کشف شد و چاله ي بمب ها با خاک پوشانده شد و محدوده ي آلوده تعيين شد.

 

در اين فکرم که زورمداران و اسلحه سازان منتظر نمي مانند تا سلاحي متعارف شود و سپس از آن استفاده کنند؟ آيا اين که در عقبه ي خط در حال تردد يا کاري هستي و ناگهان يک توپ اتريشي بدون سوت يا هيچ نشانه اي کنارت منفجر مي شود، غيرمتعارف نيست؟

 

صدام ملعون هم اين وظيفه را به عهده گرفته است تا سلاح شيميايي را متعارف کند! آيا اين از مصاديق پيشرفت سلاح جنگ افروزان است؟ تا کسي نبيند، در نمي يابد چه تفاوتي ميان سلاح شيميايي و سلاح هاي متعارف وجود دارد.

 

برگه ي هفتم: همين امروز صبح به کانال پرورش ماهي رسيديم. شلمچه از مناطق بسيار آلوده است. امروز براي سومين بار شيميايي زدند. حالم به هم ريخته است. همراه بقيه به عقبه آمده ام. در بيمارستان با ديدن وضع بچه ها خجالت مي کشم بگويم شيميايي شده ام.

 

تاول هايي روي پشت يکي از بچه هاست که نيمي از پشت او را پوشانده. چشم عده اي نمي بيند و ترشحات ناجوري دارد. نفس ها بريده بريده است. حتي با اکسيژن به زحمت نفس مي کشند، انگار ريه شان پر از آب است.

 

چشم بعضي ديگر سرخ شده و عصبي و به هم ريخته مي لرزند. برخي آرام دراز کشيده اند. برخي نشسته اند و نمي توانند دراز بکشند. اوضاع وخيمي است.

 

کسي را نديدم روحيه اش را باخته باشد، ولي وضعيت بلاتکليفي است. اگر قرار باشد جنگ اين طور پيش برود چه مي شود، صدام از انواع و اقسام بمب هاي شيميايي استفاده کند و ما سکوت کنيم و هيچ کس به داد ما نرسد؟

 

برگه ي هشتم: امروز از گردان مرخصي گرفتم و همراه برادرم که در لشکر مسئوليتي دارد به يک روستاي مرزي دراستان کردستان رفتيم. متأسفانه تا آخر سفر هم نفهميدم نام اين روستاي کوچک چيست؛ چون تمام مردم آن به شهادت رسيده اند. آن هم با گاز شيميايي اعصاب. هنوزيک ماه از حمله شيميايي صدام به حلبچه با گاز اعصاب نگذشته است و برخي صحنه ها که در فيلم ها و عکس ها از حلبچه ديده ام، برايم تداعي مي شود.

 

گاز اعصاب بلافاصله پس از تأثير بر انسان ها و حيوانات و مرگ آني آن ها، در محيط تجزيه مي شود و اثري در آب و خاک محيط به جا نمي گذارد. تنها با بررسي کيفيت مرگ افراد مي توان نوع گاز را تشخيص داد.

 

در حلبچه، مردم هنگام فرار بر زمين افتاده و جان داده بودند و آثاري از زجر و درد در آن ها ديده نمي شود. اما مردم اين روستاي کوچک که با ده بمب مورد حمله قرار گرفته، پس از درد و زجر فراواني به شهادت رسيده اند. چنگ زدن به موي خود، لباس يا خاک را در اغلب آن ها ديدم.

 

ظاهراً گاز اعصابي که در حلبچه استفاده شده بود، اول مغز را از کار مي اندازد؛ لذا مرگ در آرامش رخ مي دهد. در حالي که در اين نوع گاز، تا آخرين لحظه ي جان دادن، مغز هوشيار است و ريه در اثر واکنش طبيعي خود پر از آب مي شود و خفگي با ريه ي پر از آب خيلي دردناک است.

 

استقبال مردم حلبچه از ايرانيان وجود حقير صدام را به خشم آورد و دستور استفاده از گاز اعصاب را داد و معلوم نيست با چه خصومتي دستور بمباران وسيع اين روستا را داده است و از مرگ زجرآور آن ها لذت برده است.

 

برگه ي نهم: امروز با يک دختربچه در بيمارستان ساسان آشنا شدم. از سردشت آمده است. سه سال از پايان جنگ مي گذرد و يک دختر بچه ي پنج ساله که به شدت دچار عارضه هاي شيميايي است. از مادرش پرسيدم، گفت در حادثه ي هفتم تيرماه شصت و شش شيميايي شده.

 

بعد توضيح داد آن روز صدام با 9 بمب خردل شهر مرزي سردشت را مورد حمله قرار داده که حدود صد نفر به شهادت رسيده اند و چند هزار نفر شيميايي شدند.

 

يادم آمد حلبچه در اسفند همان سال مورد حمله ي شيميايي قرار گرفت. گاز اعصاب همه ي مردم شهر حلبچه را در جا کشت و صحنه هاي دلخراشي به وجود آورد. به همين دليل همه ي دنيا حلبچه را شناختند. اما چون سردشت يک شهر ايراني بود و تبليغ در مورد آن ممکن بود روحيه ي مردم را تضعيف کند، در سکوت ماند.

 

الآن چه بايد کرد؟

 

دخترک، سرفه هاي شديدي مي کند. مادرش براي پزشک مشکلات اش را مي شمارد. سرماخوردگي هاي پياپي، سوزش چشم و بوي بد دهان؛ و شايد مشکلاتي که خودش هم نمي دانست.

 

مادرش مي گفت سالي دو سه بار مجبور است براي درمان به تهران بيايد ولي دخترش هنوز جانباز شناخته نشده است. او مي گفت مثل او صدها نفر در سردشت هستند و چون سردشت امکانات تخصصي ندارد مجبورند به اروميه يا تهران يا شهرهاي ديگر بروند. اين ديگر يک مظلوميت مضاعف است.

 

 

برگه ي دهم:  بنياد مي گويد تا درصد تعيين نشود، هيچ هزينه ي درماني تعلق نمي گيرد. چند آزمايش ريه داده ام هزينه اش صد و بيست هزار تومان شده است. گفتند بايد از بيمه بگيري. در سالن انتظار بيمه در نوبت نشسته، روزنامه مي خواندم. ناخواسته حرف هاي دو خانم پشت سري را مي شنيدم.

 

معلوم است اغلب حرف ها در مورد چيست؟

 

- مهناز رو هفته ي پيش تو هفت حوض ديدمش. يه خواستگار براش اومده شيمياييه! گفتم نري زنش شي ها! اينها بچه دار نميشن! خودش هم يک چيزهايي ...

 

صدايم کردند و بلند شدم. خانمي از پشت کيوسک شماره ي شناسنامه خواست. اولش نشنيدم چه مي گويد سرم را جلوي پنجره ي شيشه اي بردم، بوي دهانم به او خورد با حالت چندش ناکي عقب رفت. برگه ها را گرفتم و به اتاقي وارد شدم. خانمي برگه ها را وارسي کرد و پرسيد: حالش بده؟

 

 

لابد حدس زده بود کسي با چنين آزمايش هايي در اين بعد از ظهر گرم تابستان بايد زير کولر خارجي اکسيژن ساز در حال استراحت باشد.

 

نخواستم بگويم خودم هستم.

 

گفتم: شيمياييه! بدون اين که سرش رو بلند کند گفت: آخ اي!! اين ها مي ميرند همه شان، نه؟!

 

هفته ي گذشته تلويزيون فيلم تکراري يک جانباز شيميايي را پخش مي کرد که سرطان داشت. معلوم نبود چرا صورتش ورم شديد کرده بود. احتمالاً سيستم ايمني بدنش از کار افتاده بود. اسمش محمدرضا شاهرخ بود. عاقبت هم شهيد شد.

 

مجيد مي گفت هر وقت شبکه ي خبر اين جانبازهاي شيميايي دم شهادت را با آن وضع رقت انگيز نشان مي دهد دخترم مي پره بغلم ميگه: بابا تو هم اينطوري مي شي؟

 

مي گفت هر شب که اخبار تشييع جنازه ي يک شهيد شيميايي را نشان مي دهد، تا چند روز خانواده ي من به هم مي ريزد. با هر تماس تلفني، منتظر يک خبر از من هستند. وقتي دخترم از مدرسه مي آيد با نگراني سراغ من را مي گيرد و مي پرسد: بابا کو؟!

 


خاطرات سوخته(3)

 

برگه ي يازدهم: امروز بالاخره قرار است کميسيون پزشکي بنياد مستضعفان و جانبازان تکليف من را معلوم کند.

 

در کوران جنگ فکر مي کردند مهم ترين مشکلي که گاز خردل ايجاد مي کند، مشکل پوستي است. چون تاول هاي شديد روي بدن رزمنده ها ظاهر مي شد. بعد فکر کردند مشکل چشم حادتر از مشکل پوست است. چون پوست پس از مدتي بهبود پيدا مي کند ولي چشم تازه مشکلاتش شروع مي شود. الان پس از گذشت سال ها از پايان جنگ، دريافته اند مشکل اصلي مصدوميان شيميايي، مشکل ريه است. کسي هم که ريه اش را از دست بدهد، درماني ندارد.

 

 

احتمالاً چند سالي هم بايد بگذرد تا بفهمند هر کس در منطقه ي آلوده بوده، بايد تحت آزمايش و درمان قرار بگيرد. از جمله آن رزمنده اي که الان دور از امکانات پزشکي در روستايي مشغول دست و پنجه نرم کردن با مشکلاتي است که نمي شناسد.

 

نگاه مردم هم به شيميايي ها بهتر از اين نيست. ظاهر سالم را مي بينند و نمي دانند اين آدم نه مي تواند بدود، نه مي تواند از پله بالا برود، نه در آلودگي شهر تردد کند و نه نفس راحت بکشد.

 

برگه ي دوازدهم: در سالن انتظار بيمارستان نشسته ام که يکي از بچه هاي شيميايي با ماسک وارد مي شود.او را پيش از اين ديده ام ولي سلام و عليک نداريم. به سراغ اطلاعات مي رود.

 

يک خانم و آقاي آن چناني کنارم نشسته اند. مي شنوم که مرد مي گويد: بيمار سلي آمده اين جا همه را آلوده کند. صاحب ندارد اين بيمارستان!

 

به بخش ديگري مي روم ظاهراً ماده ي ضدعفوني کننده زده اند، ريه ام تحريک مي شود ماسک مي زنم. دختربچه ي قشنگي جلب ماسک من شده. سمت من مي آيد و خيره خيره نگاه مي کند. يک شکلات به او مي دهم، مادرش متوجه است. لحظه اي بعد مادرش را مي بينم که شکلات را از دستش گرفته در سطل آشغال مي اندازد و دستان دخترک را با دستمال کاغذي پاک مي کند. بايد به طبقه ي بالا بروم. منتظر آسانسور هستم. جمعيت زياد است. در آسانسور باز مي شود و من همراه جمعيت داخل مي شوم. همه فشرده ايستاده اند. دو زن جا مي مانند. يکي به من اشاره مي کند و مخصوصاً بلند مي گويد: مردم رعايت ديگران را نمي کنند! هجوم ميارن تو آسانسور! ناسلامتي جوونيد، دو طبقه رو با پله بريد.

 

درِ آسانسور بسته مي شود از داخل آينه براندازي مي کنم، در اين جمع تنها جوان، من هستم!

 

کارم تمام شده و از در بيمارستان بيرون آمده ام. يک جانباز ويلچري مي خواهد به خيابان برود ولي پل مناسبي نيست. دو نفر سعي مي کنند او را از جوي آب عبور دهند. تلاش زيادي مي کنند ولي بالاخره به دليل بي تجربگي، ويلچر سرنگون مي شود و جانباز نقش زمين مي شود خدا رحم کرد توي جوي لجن نيافتاد.

 

عجب روزي بود امروز!

 

برگه ي سيزدهم: امروز همراه دو نفر از بچه هاي شيميايي به آلمان آمديم  در خانه ي جانبازان در شهر کلن اتاقي به ما دادند. اين خانه ي قديمي و اشرافي در تصرف پدرزن سابق شاه معدوم بوده. کلن شهر خوش آب و هوايي است، به دور از هياهوي شهرهاي صنعتي. مقابل خانه جانبازان، رودخانه ي راين است. کنار رودخانه فضاي دل انگيزي است براي نشستن. جاي همه ي بچه هاي جنگ خالي!

 

اين جا فهميدم در جمع، براي تعداد محدودي از سي چهل هزار جانباز شيميايي که مي گويند داراي پرونده اند، امکان چنين سفري مهيا مي شود. نمي دانم چند بسيجي عاشق، اين جا روي اين نيمکت ها نشسته اند و بعدها به شهادت رسيده اند. فضاي عجيبي بر اين محيط حاکم است. شايد هم فقط هم چنين حسي دارم.

 

آيا مردم خواهند دانست جوانانشان در غربت چه دردها و رنجي هايي را تحمل کرده اند؟ چه دلتنگي هايي در کنار کارون و دز و اروند و کرخه و چه بغض هايي در کنار راين!

 

برگه ي چهاردهم: در اين سفر با يک خانم جوان آشنا شدم که با همسرش براي درمان به آلمان آمده است. باز هم حادثه ي هفتم تير ماه شصت  شش و 9 بمب خردلي که به شهر سردشت اصابت کرد. وقتي بمب در ده متري منزل خانم پروين واحدي منفجر مي شود، او در حمام بوده است. مي شود حدس زد گاز خردل که به پوست خشک و دست و صورت بچه آن آسيب را مي رساند، او را به چه وضعيت انداخته باشد. در همان زمان به دليل وخامت حالش به اتريش اعزام شده و پس از قطع علائم حياتي به سردخانه منتقل شده است و به طور تصادفي بخار جمع شده در نايلون مقابل بيني اش، او را نجات داده و دوباره به زندگي بازگشته است.

 

او تعريف مي کرد پس از اصابت بمب، گرد سفيدي بر سر و صورت بچه هايي که در کوچه بازي مي کردند پاشيده شده و الان هم آن ها زنان جوان صاحب فرزندي هستند  که نيمي از عمرشان را مجبورند در بيمارستان سپري کنند. يک نفر را هم نام برد که در آن تاريخ سرباز بوده و هنگامي که با شنيدن خبر حمله ي شيميايي، به سردشت مي رسد، در مي يابد مادر و پدر و مادربزرگ ها و پدربزرگ ها، عمه ها و عموها، خاله ها و دايي هايش، همه و همه را از دست داده است. از آن جا که مصدومان سردشت در بيمارستان هاي کشور پراکنده شده بودند، براي ديدن برادرش به مشهد مي رود  مي فهمد روز قبل به شهادت رسيده است. سپس به تبريز مي رود تا خواهرش را ببيند  درمي يابيد صبح همان روز شهادت رسيده است.

 

حتي نقل اين خاطرات هم آزار دهنده است.

 

مي گفت سردشت يک بيمارستان فوق تخصصي دارد که فقط پزشک عمومي دارد. اين بيمارستان فوق  تخصصي دارد که فقط پزشک عمومي دارد. اين بيمارستان با همکاري سازمان منع سلاح هاي شيميايي OPCW و دفتر مقام معظم رهبري تأسيس شده است.

 

مردم سردشت همگي اهل سنت هستند و اين شهر تنها شهر کردنشين در استان آذربايجان شرقي است!

 

در طول جنگ هرگز اين شهر که چند کيلومتر بيشتر با مرز فاصله ندارد، از ساکنان غير نظامي خالي نشده است. مردم اين شهر در طول جنگ به بمباران هاي هواپيماها عادت داشته اند و حتي مي گفتند اگر براي هواپيماهاي عراقي هنگام بازگشت بمبي باقي مي مانده، حتماً آن را در سردشت خالي مي کرده و مي رفت. اما اين بار، گاز خردل صد و سي شهيد و هزاران مصدوم شيميايي برجا گذاشت.

 

برگه ي پانزدهم:  ديروز صبح براي اولين بار دکتر «فراي تاگ» با دوربين کوچکي که سر يک لوله ي هدايت شونده است و تصوير را داخل يک تلويزيون نشان مي دهد، مرا معاينه کرد. بلافاصله پرسيد: «چه کسي تو را عمل کرده است؟» گفتم در تهران عمل شده ام. مدتي مکث کرد و با تأسف گفت: «کاش دست نمي زد!»

 

پرسيدم چرا؟ و مترجم پرسيد. اما او فقط سرش راتکان داد!

 


خاطرات سوخته(4)

 برگه ي شانزدهم: امروز جواب آزمايش معده ي دوستم نادعلي هاشمي آمد. سرطان است! از آثار گاز خردل.

به آرامش او غبطه مي خورم. از وقتي جواب آزمايش را شنيده، جک گفتن هايش بيشتر شده. راستي چرا بچه هاي شيميايي اين قدر آرام اند؟ اينجا بقيه ي جانبازان را هم مي بينم. براي عمل دست يا پا يا عمل زيبايي آمده اند. کساني که نيمي از صورتشان رفته. ولي بچه هاي شيميايي با طراوت تر، مظلوم تر و آرام ترند. وقت کمبودها، صبورترين ها شيميايي ها هستند. فکر مي کنم چون مرگ لحظه به لحظه همراه ماست! بچه هاي شيميايي در هر نفس به خود يادآوري مي کنند که اين نفس هاي به شماره افتاده روزي پايان خواهد يافت.

 

قصه ي غريبي است. انسان ها براي برآورده کردن نيازهاي خود تلاش مي کنند  همه ي اين دوندگي ها خلاصه مي شود در آب و غذا و خانه. اما آنچه بدون زحمت براي همه ي انسان ها و حيوانات و گياهان مهيا است، هواست و همين هوا از ما شيميايي ها دريغ مي شود.

 

برگه ي هفدهم: يک گروه مستندساز از تهران آمده اند و مشغول مصاحبه با دکتر محور رئيس جديد خانه ي جانبازان در کلن هستند. من در اتاق مجاور هستم. صداي دکتر محور به خوبي شنيده مي شود. او متخصص بيهوشي است. نمي دانم الآن در حال ضبط هستند يا نه. چون حالت صحبت کردنش طوري است که انگار براي خودشان توضيح مي دهد. مي گويد در فاصله ي بين بيهوشي و قطع شدن نفس تا رد کردن لوله و اتصال اکسيژن، فشار زيادي به بيمار وارد مي شود و اغلب آنچه در درون دارند از فحش و ناسزا بيرون مي ريزند. اصولاً کمبود اکسيژن بدجوري آدم را به هم مي ريزد. اما عجيب است، جانبازان شيميايي که دچار کمبود مزمن اکسيژن هستند از ديگر بيماران آرام ترند.

سپس خاطره اي از آقاي کلاني مي گويد که اهل اصفهان است. او خود تعريف کرده که هميشه نيمي از شب را بيدار مي ماند تا راحت تر نفس بکشد و نيمي ديگر را همسرش بيدار مي ماند و مراقب اوست که در خواب نفسش قطع نشود. مي گويد وقتي به او گفتند ديگر در آلمان کاري برايت نمي شود انجام داد، بسيار آرام مهياي بازگشت به تهران شد. کلاني يک ماه قبل شهيد شده است  من افسوس مي خورم که چرا نتوانستم او را ملاقات کنم.

برگه ي هيجدهم: ديروز در راهرو «لونگن کلينيک» با ناصر رد مي شديم که يک بيمار ايراني ديديم نمي توانست با پرستار ارتباط برقرار کنه، حرفاشو که ترجمه کرديم، کنجکاو شديم ببينيم از کجا اعزام شده.

در اشنويه شيميايي شده بود و مشکل «فيبروز ريه» داشت. دو سال پيش شوهر خواهرش که وکيل مقيم آلمان است.، مصدوميتش به وسيله ي سلاح هاي شيميايي عراق را در دادگاه احراز کرده و با توجه به محکوميت شرکت «پايلوت پلان» به دليل کمک به حکومت صدام در توليد سلاح هاي شيميايي خسارت هنگفتي گرفته است.

 

الآن هم مشغول درمان بود و خانواده اش را هم آورده بود. به نظر نمي رسيد قصد مراجعت داشته باشد!

شيطنتم گل کرد و پرسيدم: پشيمان نيستي رفتي جنگيدي؟

 

پرسيد: تو پشيماني؟

 

گفتم: سؤال را با سؤال جواب نده!

دستي به صورتش کشيد و گفت: اگه همين الآن آقا بگه درمانت را ول کن بيا يک ثانيه هم مکث نمي کنم!

چنان محکم اين جمله را گفت، که خنده مان بند آمد!

از من پرسيد: تو بريدي؟ خانواده ات بريده؟ جانباز ديدي بريده باشه؟

ناصر گفت: جانبازها که همه مثل هم نيستند. قطع نخاعي ها يک عالمي دارند،غيرنظامي ها، سرباز وظيفه ها!

رفيقمون محکم پرسيد: توي اون ها سراغ داري؟

ناصر رفت توي فکر.

گفت: من خيلي پاپي شدم ببينم اين جانبازهايي که بعضي مواقع اعتراض مي کنند چه کساني هستن؟ مي دونيد به چه نتيجه اي رسيدم؟ همه شون يا موجي بودن و يک ساعت بعد پشيمون مي شدن. يا اصلاً سابقه ي جبهه نداشتن و يه جورايي آره!

ناصر گفت: اين قدر مطلق نگو! اين همه فشار و کمبود، کسي داد نزنه تعجب داره!

گفت: اشتباه نکن! منظور رسيدگي مسئولان نيست. منظور مشکل با اصل نظام و رهبريه!

ناصر رو به من گفت: دکتر رجايي فرد رو يادته؟ و رو به او ادامه داد: گلوله ي مستقيم تانک نزديکش خورده بود. مخچه اش آسيب ديده بود تعادل نداشت و تشنج مي کرد. به سختي و به رغم مخالفت دانشگاه دکتراي داروسازي اش را گرفت. با بنياد خيلي مشکل داشت. يک شب خواب آقا رو ديد! نمي دونم چي شنيده بود که خانمش مي گفت با گريه از خواب پريد، تا ده دقيقه گريه اش بند نمي آمد! بعد از اون ديگه هيچ کاري به کار بنياد نداشت!

يک لحظه ياد کربلاي پنج افتادم. از دسته ي چهل نفري يک نفر سالم برگشته بود. مقر گردان در کرخه ماتم سرا شده بود. مرخصي آمديم تهران، سه روز بعد همه رفتند براي تسويه حساب

حاج محمود کوثري براي بچه ها کارت ملاقات امام گرفت. يک ساعتي در حسينيه ي جماران منتظر مانديم تا امام آمد و فقط چند دقيقه دست تکان داد و رفت!

همه ي بچه ها رفتند درخواست تسويه شان را پس گرفتند!

برگه ي نوزدهم: امروز عاشوراست. ايرانيان از سراسر آلمان براي مراسم به خانه ي جانبازان در کلن آمده اند.

سينه زني و نوحه و قيمه ي امام حسين عليه السلام.

پس از ناهار يک ايراني مقيم آلمان به نام رهنما، از ما سه نفر شيميايي خواست با او در کنار راين صحبت کنيم. او وکيل است و مي گويد ما مي توانيم از شرکت هايي که به صدام کمک کرده اند سلاح شيميايي توليد کند شکايت کنيم و غرامت بگيريم.

يکي از دوستان مي گويد، به ما گفته شده اگر کسي اقدامي کند، سفرهاي درماني اش لغو مي شود. دست آخر رهنما کارت خود را به ما داد و رفت و من مقابل رود آرام راين نشسته ام و با خود مي انديشم، چرا چنين حقي از ما سلب شده است؟

 

آيا شکايت ما پشت کردن به نظام جمهوري اسلامي است؟

آيا اين سدهايي نيست که خودمان براي خودمان ساخته ايم؟

ما که وارد چنان جنگ سختي ديم، چرا بايد از اين جنگ ها بترسيم؟

جنگ فرهنگي، جنگ ديپلماتيک، جنگ حقوقي!

برگه ي بيستم: چند ماه پيش يکي از بچه هاي جانباز که تازه از بيمارستان همر مرخص شده بود، شبانه دچار خونريزي شديد بيني مي شود. پزشک بيمارستان بر بالينش مي آيد و آنقدر گاز استريل را در بيني اش فشار مي دهد که چشمش نابينا مي شود. بنياد مستضعفان و جانبازان براي او وکيل مي گيرد و عليه بيمارستان شکايت مي کنند.

امروز بعد از ماه ها تلاش بي ثمر، وکيل بيمارستان به اين دوست جانباز، يک برابر و نيم مبلغ درخواست ديه اش را پيشنهاد داده تا دست از شکايت برادر و آبروي بيمارستان حفظ شود.

 

او هم پذيرفت!

 


خاطرات سوخته(5)

 برگه ي بيست و يکم:

 

ديگر پس از اين همه سفرف به اندازه اي آلماني ياد گرفته ام که گليم خودم را از آب بيرون بکشم و بدون مترجم از کلن تا بوخوم يا همر سفر کنم و در بيمارستان بستري شوم. ولي با غربت چه مي شود کرد؟

 

امروز در بيمارستان منتظر آسانسور بودم، پيرزني آلماني به همراهش گفت: «اين ها اهل کجا هستند؟ اين واقعاً مريضه؟»

 

حق داشت! ظاهر من صحيح و سالم و جوان است؛ ولي نمي دانست سياستمداران و پولداران حاکم بر کشورش چه بلايي بر سر من آورده اند.

 

يک هفته اي هست با يکي از پرستاران همصحبت شده ام. هنگامي که تنهايي فشار مي آورد، همصحبتي با مثل او حتي با زبان دست و پا شکسته ي آلماني خودش مرهمي است.

 

ديروز مي گفت: «شماها هنوز قواعد بازي در غرب را نمي شناسيد.

 

در زمان جنگ عراق و ايران، شرکت هاي آلماني به صدام مواد شيميايي مي دادند و به او براي توليد بمب شيميايي کمک مي کردند، چون عراق پول خوبي مي داد. مي داني که، دومين کشور نفت خيز دنياست!

 

الآن هم شما در اين بيمارستان خصوصي براي درمان عوارض آسيب همان بمب هاي شيميايي بستري مي شويد و پزشکان براي شما تلاش مي کنند، چون پول خوبي مي دهيد.

 

حاکميت با پول است. اگر سياستمداران آلمان غربي هم با علم به اينکه اين همه شرکت در توليد سلاح شيميايي به صدام کمک مي کنند، سکوت کردند، شک نداشته باش در ازاي آن حتماً چيزي دريافت کرده اند.»

 

گفتم: سال 1992 ميلادي دستگاه قضايي آلمان پذيرفت که شرکت کارل کولب در توليد سلاح هاي شيميايي با عراق همکاري داشته و مديرعامل شرکت در دادگاه شهر دارم اشتاد محکوم شد.

 

گفت: اگر دولت آلمان پذيرفته است در اين جنايت انساني مشارکت داشته، چرا اجازه ي درمان شما را در بيمارستان هاي دولتي نمي دهد؟

 

چرا هزينه ي درمان شما را از شرکت هاي خصوصي مشارکت کننده در جنايت ضد انساني صدام مطالبه نمي کند؟

 

برگه ي بيست و دوم: در بيمارستان ساسان بستري بودم که خبر رسيد چند فلسطيني را بستري کرده اند. به ديدن يکي شان رفتم، يکي از دانشجويان فلسطيني که براي تحصيل آمده بود، در اتاقش نقش مترجم را بازي مي کرد.

 

پرسيدم، چه کشوري بيش از همه مدافع فلسطين است. انتظار داشتم بگويم ايران ولي گفت عراق! باور کردم تبليغات دروغين صدام ملعون، نافذتر از آن است که ايران با درمان مصدومان فلسطيني بتواند ذهنشان را روشن کند. ديگر نپرسيدم پس چرا براي درمان به عراق نرفتي؟ لابد مي گفت صدام بيچاره به دليل به خطر انداختن منافع آمريکا در منطقه و شليک موشک به تل آويو و بيرون رانده شدن از کويت، شرايط خوبي براي پذيرايي و درمان ندارد!

 

ياد کتاب «لابي مرگ» افتادم. «تيمرمن» در اين کتاب نوشته است، شعار حزب بعث اين بود که سه نژاد موذي در جهان هست که معلوم نيست خداوند چرا آن ها را خلق کرده است. بنابراين وظيفه ي ما نابودي آن هاست.

 

يکي مگس، يکي يهود و ديگري ايراني!

 

وقتي آن سرلشکر عراقي در مصاحبه ي مطبوعاتي در اروپا گفت ايراني ها را مثل حشرات موذي امشي کرديم، همان گونه که شما به حشرات موذي خود سم مي پاشيد و هياهويي در رسانه هاي غربي ايجاد کرد، همه تصور مي کردند اين جمله ها از دهانش در رفته است. غافل از اين که شعار حزب بعث همين است.

 

صدام کينه اي از ايراني ها در دل عراقي ها کاشته است که به رغم روابط پنهان با اسراييل، همه باور کرده اند بزرگترين مرد عرب در مقابل صهيونيست، صدام است.

 

برگه ي بيست و سوم: اين هفته بدون برنامه ريزي و خبر قبلي ما را به ساري آورده اند.اول تصور کردم محبتشان گل کرده است اما به زودي فهميدم قرار است پزشکان اروپايي در يک تور علمي با همکاري سازمان منع سلاح هاي شيميايي، ما را معاينه کنند. اين پزشکان، پيش از اين مصدوم شيميايي نديده اند و در مقابل پرداخت مبالغ هنگفت به اين جا سفر کرده اند تا به قول خودشان «موردي نادر» ملاحظه کنند.

 

ده ها پزشک اروپايي در زمان جنگ مصدومان شيميايي ما را درمان کردند که تجربه هاي منحصر به فردي دارند. به جاي دعوت از آن ها براي يک کار پژوهشي گسترده، ما را براي بازديد پزشکان تازه کار به ساري مي آورند. آيا اين سفر ثمري براي ما دارد؟

 

برگه ي بيست و چهارم: امروز عصر با يکي از پزشکان آلماني که به ساري آمده  تا ما را مورد بررسي قرار دهد مشغول صحبت شدم کمي آلماني کمي انگليسي، بالاخره حرف همديگر را فهميديم.

 

مي گفت اروپا مخالف سلاح شيميايي است. به همين دليل جز يک مورد استفاده از گاز کلر در جنگ جهاني اول که منجر به مرگ سربازان کشورهاي مختلف شد، هيچ مورد استفاده ي ديگري قيد نشده است. حتي هيتلر هم به رغم انباشته بودن انبارهاي طرفين جنگ جهاني دوم از انواع سلاح هاي شيميايي، جرأت نکرد از آن استفاده کند.

 

مي گفت در محل کشته شدن سربازان کانادايي و اروپايي در مرز بلژيک و فرانسه يک موزه ي جنگ شيميايي تأسيس شده است که آثار خطرناک سلاح هاي شيميايي را تبليغ مي کند.

 

گفتم، همين اروپا موارد شيميايي را به صدام نداد؟ همين غرب از صدام که از هيتلر هم جاني تر است حمايت نکرد؟ شما از کاربرد سلاح شيميايي در اروپا جلوگيري کرديد، ولي آيا اين سلاح در نقاط ديگر مورد استفاده قرار نگرفت؟ شما براي جلوگيري از صدام براي کاربرد سلاح شيميايي عليه مردم ايران، مردم عراق و رزمندگان ايران، چه کرديد؟

 

فکر کرد الآن مي خواهم به اتهام همه ي اين جرم ها محاکمه اش کنم. بلند شد ايستاد و دست هايش را بالا برد و گفت: من فقط يک پزشک هستم، پس از جنگ جهاني دوم هم به دنيا آمده ام، پيش از اين سفر، از کاربرد سلاح شيميايي عليه ايراني ها هم خبر نداشتم!

 

برگه ي بيست و پنجم:  امروز با راهنمايي يکي از دوستان پيش يکي از پزشکان متخصص ريه رفتم که سابقه ي درمان مصدومان شيميايي در جنگ را هم دارد. پس از ويزيت و معاينه سر صحبت باز شد. فهميدم استاد همان پزشکي بوده است که من اغلب پيش او مي روم و حرف اول را در مورد مصدومان شيمايي مي زند. بدون شک سواد اين استاد بيشتر بود ولي بدون اين که گله اي داشته باشد معتقد بود کار پژوهشي بر مصدومان شيميايي انحصاري شده است.

 

داروي جديد شاگردش را نشان دادم، تعجب کرد. پرسيد براي ديگران هم تجويز کرده است. گفتم براي چند نفر از دوستان که حالشان مثل من خوب نيست. گفت وظيفه ي انساني حکم مي کند بگويم، دارد روي شما آزمايش مي کند. البته اين کار در پزشکي مرسوم است اما بدون اطلاع و اجازه ي شما غيرانساني است.

 

بي درنگ برايم عمل جراحي يکي از دوستان تداعي شد که يک «لپ» از ريه اش را براي آزمايش برداشتند و ميان چندين آزمايشگاه ايراني و خارجي تقسيم کردند و در گزارش عمل نوشتند يک سانتي متر مربع از ريه برداشته شده است!

 

به ياد حرف هاي يکي از پزشکان دستيار وي افتادم که مي گفت: شما مصدومان شيميايي موارد نادري هستيد و از کار پژوهشي روي هر يک از شما يک مقاله ي علمي بيرون مي آيد.

 

و سپس به ياد حرف يکي از اهالي سردشت افتادم که مي گفت: مردم سردشت مستقيم و بدون استفاده از ماسک مدت ها در معرض گاز خردل بودند. اين همه آزمايش هاي متنوع روي مردم سردشت براي بررسي علمي است نه فقط کمک به درمان آن ها. اگر جنبه هاي درماني مطرح بود، رسيدگي عموميت مي يافت نه اين که آزمايش ها و عمل هاي مکرر روي چند نفر خاص تکرار شود.

 

و ياد حرف پزشک معالجم افتادم که در يک مصاحبه ي تلويزيوني مي گفت، بيماري که مصدوم شيميايي است، اطلاعات سري تلقي نمي شود، پژوهش روي اوست که مي توان سري باشد.

 


خاطرات سوخته(6)

  برگه ي بيست و ششم: امروز همراه مهندس مرتضوي براي پيگيري کاري به بنياد رفته بوديم که سر صحبت با يکي از مسئولان بنياد باز شد. قضيه شکايت مصدومان شيميايي عليه شرکت هاي اروپايي را مطرح کردم. مي گفت ما هيچ مدرکي براي اثبات قانوني نداريم.

 

گفتم، اسناد دادگاه دارمشتاد آلمان که براي محاکمه ي مديرعامل شرکت «کارل کولب» تشکيل شده، همه در اختيار ماست و توضيح دادم پس از حمله ي موشکي صدام به تلاويو به تلافي حمله ي آمريکا به عراق در پي اشغال کويت، اسرائيل از انبوه شرکت هاي کمک کننده به صدام کارل کولب را برگزيد، چمن مديرعامل آن قبلاً نازي بوده است. همچنين لرد نلسون در دو کتاب، اسرار انتقال تکنولوژي ساخت کارخانجات توليد سلاح هاي شيميايي را توسط شرکت متروکس چرچيل انگلستان به عراق شرح داده است.

 

همين طور در سايت کنگره ي آمريکا، متن سخنراني آقاي گنزالس در مجلس آمريکا آمده است که وزارت کشاورزي آمريکا تحت عنوان کمک به توليد مواد دفع آفات نباتي پولي معادل هزينه ي توليد حشره کش براي کل دنيا به مدت دويست سال را از طريق بانک BNL ايتاليا به بانک مرکزي عراق واريز کرده است.

 

آقاي تيمرمن، پژوهش گر سياسي آمريکا هم در کتابش اسامي سيصد شرکت کمک کننده ي تسليحاتي به صدام را آورده است.

 

بنده ي خدا هاج و واج مانده بود که من اين اطلاعات را از کجا آورده ام. گفتم آقاي طالب زاده در مستندش مطرح کرد. پرسيد چه ساعتي پخش شده، گفتم: نيم ساعت بعد از نيمه شب!

 

برگه ي بيست و هفتم: از ميان چندين NGO مرتبط با مصدومان شيميايي که با آنها آشنا شده ام، يکي هست که جدي تر از بقيه فعاليت مي کند و واقعاً NGO است. يعني از رانت ها و کمک هاي مخفي و علني دولتي و ارگاني استفاده نمي کند. دبير آن خودش شيميايي است. امروز مي گفت در ملاقات با يکي از مسئولين ليست برآورد خسارت هاي جنگ را که تهيه کرده بوديم، خواندم.

 

ايشان گفت: ما هم يک برآورد خسارت پس از پذيرش قطعنامه ارائه کرديم.

 

مي گفت پرسيدم براي آسيب رواني جواني که قدش به تدريج از پدر ويلچري اش بالا مي زند چه قدر خسارت محاسبه کرديد؟

 

صدمات خانواده ي شيميايي ها را که با هر حمله ي تنفسي به هم مي ريزند چند دلار نوشتيد؟

 

براي شکست روحي مادران مفقود الاثرها پس از اعلام آخرين مراسم تشييع شهداي تفحص چه مبلغي در نظر گرفتيد؟

 

برگه ي بيست و هشتم: بالاخره هفت خان را پشت سر گذاشتم و پس از ماه ها دوندگي و قرض و ضامن و وام، 206 را تحويل گرفتم. به بچه ها نگفته بودم که هيجانش بيشتر باشد. داخل ماشين که نشستم بي درنگ ياد چهار جانباز نخاعي افتادم که طي يک سال و نيم گذشته با 206 به شهادت رسيدند.

 

همه جاي دنيا ناتواني جسمي، ممنوعيت رانندگي را در پي دارد و در کشور ما ماشين مسابقه مي دهند به جانبازي که در کنترل ويلچر هم دچار مخاطره مي شود.

 

به خانه که رسيدم آهسته وارد شدم تا خبر را ناگهاني بگويم. متوجه دعواي بچه ها با مادرشان شدم: «سينما، ممنوع! نفس بابا مي گيره! استخر، ممنوع! خطر داره! بازار، شلوغه! ازدحامه! کوهنوردي، نمي شه! اسکي؟ سرما؟ حرفش رو نزن! هواي شرجي شمال، نفس تنگي مي آره! فصل بهار توي طبيعت، زير درخت ها، فصل گرده افشاني، بابا نمي تونه بياد بيرون!»

 

دخترم هم با همان لحن کودکانه حرف هايش را قطع کرد که: «اون روز بابا اومده بود دنبالم، ماسک زده بود، بيتا گفت، ببين! بابات سل داره؟ من گفتم سل چيه؟ مامان بابا سل داره؟» و مادرشان خنديد که: «بيتا کيه عزيزم؟»

 

چنان وارفتم که سوييچ ماشين داشت از دستم مي افتاد. به خودم آمدم و آهسته از خانه بيرون رفتم. پس از ده، بيست دقيقه اي که حالم جا آمد با جعبه ي شيريني به خانه بازگشتم. اما اين بار اول زنگ زدم  همه را دعوت کردم بيايند پايين ماشين نورشيده را ببينند. شايد به مدد کولرش، مسافرتي برويم.

 

برگه ي بيست و نهم: خانم ام که از در سالن عروسي خارج شد تا بيايد و سوار ماشين بشود در راه سرش را تکان مي داد. پرسيدم چيه ؟ گفت براي دوستت متأسفم! و ديگر حاضر نشد چيزي بگويد. ظاهراً از همسرش خوشش نيامده بود. احمد از دوستان زمان جنگ است که در شاخ شميران شيميايي شده است. مشکل او حمله تنفسي يا تنگي ناي نيست. مشکل عمده اش سرفه هاي خون آلود و درد شديد ريه است هر چند ماه يکبار هم لکه هاي قهوه اي سراسر پوست بدنش را مي پوشاند و پس از چند روز خود به خود خوب مي شود. همسرش هم دختر معاون يکي از وزراست و نيمي از عمرش را در کشورهاي اروپايي گذرانده است.

 

هنوز يک ماه از عروسي شان نگذشته و ما هنوز در نوبت هستيم تا کادوي ازدواجشان را برايشان ببريم که خبر داد، دارد طلاق مي گيرد. توضيح زيادي نداد اما ظاهراً در يکي از شب ها که خون بالا مي آورد سرکار عليه صراحتاً مي گويد: مردني! من نمي خواهم با تو زندگي کنم! بعد هم او را کتک مي زند و در بالکن حبس مي کند. حال بنده ي خدا وخيم مي شود و اورژانس و بيمارستان و غيره.

 

يک سال گذشت تا طلاقي که دو طرف به آن رضايت داشتند عملي شود. الآن با خواهر يکي از شهداي کربلاي پنج ازدواج کرده و رضايت در وجودش موج مي زند.

 

به نظر مي رسد ما بچه هاي شيميايي خيلي از همسر شانس مي آوريم. بدقلق ترين و بدحال ترين بچه هاي شيميايي چنان همسراني نصيبشان شده که مثال زدني هستند.

 

تمام پزشکان درمان گر ما در اروپا توصيه مي کنند بچه ها با همسرانشان به سفر بيايند. حتي يکي از آن ها آمار عملي گرفته بود و ثابت کرده بود کوتاه شدن دوران نقاهت و بهبود سريع و موفقيت عمل بستگي تام به حضور و همراهي همسران بچه ها دارد و مسئول خانه ي جانبازان را متقاعد کرد کساني که امکان سفر براي همسرانشان وجود دارد، محروم نمانند.

 

وقتي فکرش را مي کنم، وضعيت همسر سيدجلال سعادت را مي بينم، همسر شهيد کلاني را مي بينم، همسر نادعلي هاشمي را مي بينم از خودم مي پرسم، ما جانبازتريم يا همسرانمان.

 

برگه ي سي ام: امروز داشتم در مورد همسر جانبازان شيميايي فکر مي کردم. ديدم همه مان به شدت مديون همسرانمان هستيم.

 

سيدجلال که به خواستگاري شاش آمدند. مي گفت وبال همسرم مي شوم. ولي بالاخره به چه کسي بله گفت!

 

از خودگذشتگي تک تک شان يک فيلم است. واقعاً معجزه است. زندگي کردن با يک جانباز شيميايي که هيچ کس موقعيتش را درک نمي کند.

 

مردم جسم شيميايي ها را هم نمي شناسند، چه برسد روحيه شان را، در هواي آلوده که نمي توانند نفس بکشند. دويدن و پله برايشان ممنوع است، در محيط هاي بسته مثل اتوبوس و مترو و سينما و يا نزديک دود سيگار و قليان، جان مي دهند.

 

ديگران هم نمي توانند سرفه هاي خلط دار و بوي دهان ايشان را تحمل کنند.

 

هيچ کس نمي داند يک جانباز شيميايي شب ها را چگونه صبح مي کند.

 

کسي نمي داند حمل و نقل کپسول اکسيژن و دستگاه بخور سرد و مصرف چندين اسپري و قرص و عمل جراحي ماهانه يعني چه؟

 

کسي نمي فهمد اضافه شدن استرس هاي سفر خارجي و ويزا و هزينه ي سفر و اقامت و درمان در کشور خارجي به استرس هاس کار و زندگي و فرزند يعني چه؟

 

و اين همه را جانباز نيست که تحمل مي کند، همسر جانباز است که صبورانه تحمل مي کند.

 

برگه ي سي و يکم: شهادت نوبتي بچه هاي شيميايي هم داستاني شده است. قطع نخاعي ها و ديگر جانبازان هم بعضاً شهيد مي شوند. اما شهادت شيميايي ها بازتاب عجيبي پيدا کرده است.

 

از يک طرف تلويزيون سعي دارد مرتب خبر شهادت بچه ها را بدهد، و از طرفي متوليان امر جانبازان مراقبند موضوع شهادت از حالت حماسي به درز کردن نارسايي ها و کمبود ها و بي توجهي ها منجر نشود.

 

پزشکان هم اين وسط اصل قضيه را انکار مي کنند. مي گويند پنج درصد جانبازان شيميايي سرطان مي گيرند. پنج درصد مردم عادي هم سرطان مي گيرند. اين ديگر از آن حرف هاست.

 

خانواده ي جانبازان شيميايي هم اين وسط بال بال مي زنند. با هر تماس تلفني، يا هر زنگ در، يا هر سرفه ي شديدي، منتظرند از زير نظر بنياد جانبازان بروند زير نظر بنياد شهيد.

 

رفته بودم داروخانه، خانم دکتر پرسيدند: مريض بيماري ريه دارد؟ نفهميد خودم هستم! گفتم شيمياييه!

 

گفت: بيچاره! اين ها کارشون تمونه! نه؟

 

برگه ي آخر [نوشته ي همسر شهيد]: اين صفحات جدا شده از دفترچه هاي گوناگون، تنها صفحات باقيمانده از خاطراتي است که همه سوزانده شده اند. مي خواهم خاطرات همسرم را با اين صفحه کامل کنم.

 

يک ماه پيش همسرم حميد که تازه از آلمان بازگشته بود و حال عمومي اش خوب بود، به صرافت افتاده بود تمام بدهي هايش را بدهد و امانتي ها را رد کند  کار عقب مانده اي در زندگي نگذارد! نمي دانستم چرا؟ روز پنجشنبه بود که حالش بد شد. خود را به خانه رساندم دو ساعتي منتظر آمبولانس شديم. بالاخره همراه دوستش دکتر امامي مکه او هم جانباز است به بيمارستان رفتند. چند ساعتي در اورژانس معطل شدند و حالش وخيم تر شد. او را به بخش بردند و صبح روز بعد بدن بي جانش را به من تحويل دادند.

 

يک هفته طول کشيد به خودم بيايم. پرس و جو کردم، شنيدم بدون دانستن سوابق شيميايي او و بدون اين که بدانند بيش از ده سال است با ناي متورم به زندگي خود ادامه مي دهد، با ديدن تنگي نفس سعي کرده اند لوله اي از ناي او رد کننند. نتيجه اش معلوم است! خونريزي و خفگي ناشي از پر شدن ريه از خون و بالاخره شهادت.

 

اين يادداشت را به همراه خاطرات اش برايتان مي فرستم. تمام نوشته هايش مستند است. شايد مروري باشد بر بيش از بيست سال درد و رنجي که هزاران مصدوم شيميايي غريبانه تحمل مي کنند.

 

تدوين: مهري نيرومنش

 


بازگشت               چاپ چاپ

DOURAN Portal V4.0.0.0

V4.0.0.0