يکشنبه, 6 فروردين 1396
عنوان : به یاد روزهای سیاه حلبچه

امتیاز :  ۰ |  مجموع :  ۰

خلاصه : .
توضيحات :             

anfal-01fff.jpg


  به یاد روزهای سیاه حلبچه
 

 بيست و پنجم اسفند ماه (16مارس) مصادف است با  بيستمين سالگرد قتل عام مردم مظلوم حلبچه توسط جنایتکاران بعثي.

 

 


حلبچه ای که بسان کودکی پاک و بی گناه انتظار بهار را می کشید تا همچون سالیان قبل به همراه مردمان زحمتکش و مهربانش آمدن او را جشن بگیرند و خواب و خیال دست نیافتنی کودکان محرومش را با رنگ سبز و نغمه پرندگانش جبران کند.

مادری در حال پخت نان گرم و تازه برای مردش و دلگرم به آنچه که داشت در فکر عروسی دخترکش "گلنار" بود. روزهایی را به یاد می آورد که او را به آغوش می فشرد و از گرمایش قدرت و عشق می گرفت.

اینک موقع رفتن او به خانه بخت بوداز طرفی احساس خوشبختی و از طرفی احساس دلتنگی میکرد به خاطر روزگارانی که زود رفت. در واقع دلتنگ کودکیهای گلنار بود. خلاصه تا چند وقت دیگر فصل بهار بود و عروسی گلنار. دختران و پسران دم بخت هم به لحظه جشن و پایکوبی و رقص کردی فکر میکردند و به انتظار دیدن یار.

دختران در تدارک آماده کردن لباسهای زیبایشان بودند و مست رویاهای شیرینشان. مردان بهترین و مرغوب ترین شرابهایشان را از پستو بیرون آورده تا آن را در زیباترین روز و به بهترین مناسبت با دیگران بنوشند.
اما به ناگاه در یکی از این روزهای زیبا غرش هواپیماها رشته رویاهای آنها را گسست .
با بلند شدن دودی سفید بر شهر کنجکاوی آنها زیاد شد. بوی سبزه شدیدی مشام آنها را
نوازش میداد. مادر که مشغول تنور و نان بود احساس نگرانی شدیدی میکرد. گلنار را دید که از اتاق بیرون آمد تا به مادر آرامش و اطمینان دهد که چیزی نیست. مادر ابتدا از بوی سبزه لذت برد چرا که همیشه برایش نوید بخش بهار بوده.

 اما این بار جور دیگری بود حالش داشت به هم می خورد و سوزش شدیدی در گلویش حس می کرد. ترسید نه برای خودش بلکه از برای دخترش که او نیز داشت اندک اندک خم می شد.

 قلبش به درد آمد حالا فهمید که این بو بوی زندگی و بهار نیست بلکه بوی مرگ است.

 گلنار را در آغوش کشید و به مرد و پسرانش فکر می کرد که کجایند و به عروسی دخترش که ناتمام ماند .

اشکی به گوشه چشمش آمد اما اشکش هم سوزناک بود. صورت دختر عزیزش را می دید که هر لحظه تار و تار تر می شد.

سرش آنقدر خم شد از ناتوانی که انگاری سر به زانوی غم فرو برده بود.

در آخرین دقایق و ثانیه ها به این فکر می کرد که اگر مردش و پسرانش هم مرده باشند چه کسی لباس سیاه عزا برای دخترکش گلنار به تن خواهد کرد.

 


________________________________________
 

به یاد حلبچه شهری که در آتش کین مردمانی بی احساس و ددمنش سوخت و بهار جان پنج هزار انسان بی گناه به خزانی فراموش نشدنی تبدیل شد.


نويسنده: فرزاد فرهادیان

 

 

 


بازگشت               چاپ چاپ

DOURAN Portal V4.0.0.0

V4.0.0.0