مروری
بر
خاطرات
روزهای جنگی با یک جانباز شیمیایی:
وداع با جبهه و همرزمانم تلخ ترین
حادثه زندگی ام بود/ شهدا پشتوانه های اصلی نظام اند
روز پنجم عملیات کربلای 5 بر اثر
سرفه های شدید و شرایط جسمی نامناسب دوباره به بیمارستان منتقل
شدم. وداع با جبهه و بچه های گردان برایم سخت بود ما به شوق
شهادت رفته بودیم....
نام: مجید اوسطی
نام پدر : محمد تقی
تاریخ ومحل تولد: 1344– تهران
تاریخ و محل اعزام: 1361- گیلانغرب
مدت حضور در جبهه: 4 سال
محل سکونت: تهران
تحصیلات : کارشناس ارشد مدیریت صنعتی
مجید اوسطی جانباز شیمیایی می
گوید:جوانان باید بعد از جنگ در سنگر علم و دانش حرکت کنند و
در مقابل تهاجمات فرهنگی ایستادگی نمایند. یاد شهدا را همیشه
زنده نگهدارند ، چرا که شهدا پشتوانه ی اصلی نظام اند .
«مجید اوسطی» یکی از جانبازان موفق شیمیایی ست که امروز میهمان
ما شده است . موفقیت این عزیز ، به واسطه شناخت و باور خویش
است. جراحت ها و رنج مصدومیت
هیچ گاه او را در کشف استعدادهایش ناامید نکرده است.
مجید اوسطی روزهای اعزام به جبهه را اینگونه نقل می کند: زمانی
که جنگ شروع شد تصمیم گرفتم به جبهه بروم. با اینکه پدرم مخالف
رفتن من به جبهه بود، ولی به اصرار موفق شدم از طریق بسیج سال
61 به گیلانغرب اعزام شوم.
در گردان مالک اشتربه عنوان مسئول اطلاعات – عملیات وظیفه
هدایت گردان به منطقه رزم
را داشتم.
عملیات مسلم ابن عقیل، اولین عملیاتی بود که در آن شرکت کردم و
از ناحیه گوش مجروح شدم.وی می افزاید: «در عملیات کربلای1به
منطقه مهران اعزام شدیم و 18 روز آنجا مستقر بودیم.عملیات سختی
بود که با تلاش های بی وقفه بچه ها موفق شدیم ارتفاعات
قلاویزان و مهران را فتح کنیم»
اوسطی ماجرای شیمیایی شدنش را به یاد می آورد:
عملیات کربلای 4 به همراه تیپ ذوالفقار،
در منطقه شلمچه مستقرشدیم. من مسئول توپ 106 بودم.
سوم دیماه سال 1365 بود، که در یکی از روزهای عملیات، دشمن به
شدت منطقه را با گاز خردل و تاول زا بمباران کرد.
با توجه به اطلاعاتی که داشتم از بوی سیر وسبزی متوجه شدم
شیمیایی است. بلافاصله ماسکم را به صورتم زدم. ولی باید بچه ها
را به عقب هدایت می کردم و در همین حین
مجبور شدم ماسکم را باز کنم و همین عامل باعث شد مصدوم شوم.
وی بعد از کمی مکث ادامه می دهد:شدت بمباران زیاد بود.همه
مجروح شده بودند. بچه هایی که حالشان بهتر بود ، کسانی را که
شرایط وخیم تری داشتند را به بیمارستان صحرایی که در نخلستان
های ابوشانک بود منتقل کردند.
آنجا هم خیلی متوجه عوارض شیمیایی نشدم و بعد از چند روز به خط
برگشتم.اما 20 روز بعد از عملیات سرفه های شدیدی که به سراغم
آمده بود، باعث شد به بیمارستان بروم. با مصرف دارو کمی شرایطم
بهتر شد .
مجید به وداع اجباری اش با جبهه و بچه های گردان اشاره می کند
: ده روز بعد عملیات کربلای 5 شروع شد . من مرخصی بودم ، اما
زمانی که متوجه شدم عملیات است به منطقه برگشتم . اما در
پنجمین روز عملیات بر اثر سرفه های شدید و شرایط جسمی نامناسب
دوباره به بیمارستان منتقل شدم . عوارض شیمیایی هر روز در بدنم
نمایان تر می شد ، سوزش چشم ، سرفه های پی در پی امانم را
بریده بود . دیگر نتوانستم در جبهه بمانم . وداع با جبهه و بچه
های گردان برایم سخت بود . من به شوق شهادت رفته بودم اما ...!
از دوران بعد از جنگ و فعالیت هایش می پرسیم :
بعد از جنگ تصمیم گرفتم در سنگر علم و دانش وارد شوم به همین
خاطر ادامه تحصیل دادم و در دانشکده مخابرات مدرک کارشناس
مخابرات را اخذ کردم. بار دیگر سال 76 در رشته مدیرت صنعتی از
دانشگاه آزاد مدرک کارشناسی ارشد را اخذ نمودم.
در حال حاضر در معاونت امور مجلس و استان های صدا و سیما مشغول
به فعالیت هستم. از خانه نشینی و کم تحرکی بیزارم و معتقدم ،
این خود انسان است که می تواند به خودش کمک کند .
این جانباز دلاور در ادامه یادی هم از عموی شهیدش می کند و می
گوید:یک روز به همراه عمویم محمد رضا با ماشین به نفت شهر می
رفتیم که دشمن منطقه را بمباران کرد یک خمپاره در نزدیکی ما به
زمین خورد . « شهید محمد رضا اوسطی » همان جا به شهادت رسید و
من به شدت مجروح شدم و سه ماه در بیمارستان امام خمینی ( ره)
تهران بستری بودم .
اوسطی درباره خانواده اش می گوید : سال 65 قبل از شیمیایی شدن
با خانم «حمیده نصیر» ازدواج کردم . همسرم معلم است . او خواهر
« شهید عنایت الله نصیر» است .
ثمره این زندگی مشترک دو فرزند به نام های «محمد رضا» و «زهرا»
است. من خدا را به خاطر داشتن همسری مهربان و دلسوز و فرزندانی
صالح شاکرم .
این جانباز شیمیایی به رشادت ها و از خودگذشتگی های بچه های
جبهه و جنگ اشاره می کند و می گوید : رشادت ها و از خود گذشتگی
های بچه های جبهه و جنگ در جمله قابل وصف نیست. زمانی که شب
عملیات ستون گردان ها حرکت می کرند، صدای زمزمه های بچه ها و
نجوای آنها با خدا، انسان را منقلب می کرد .
بچه های جبهه و جنگ مخلصانه جنگیدند. هیچ کس برای مقام و
مادیات دنیا نجنگید هدف آنها الهی بود و همه برای رضای خدا جان
خود را فدا کردند .
سخن پایانی مجید اوسطی چنین است:
افتخار می کنم که یک رزمنده هستم و خدا را شاکرم که توفیق حضور
در جبهه را نصیب من کرد . از اینکه به جبهه رفتم پشیمان نیستم
. امیدوارم مردم و مسئولین به معنویات جنگ بیشتر توجه کنند .
مسئولین تلاش کنند تا واقعیت های جنگ را همان طور که هست بیان
کنند . به یاد داشته باشیم که شهدا پشتوانه های اصلی نظام
هستند و باید از خون آنها پاسداری کنیم .
انتهای گزارش
لیلا عبادی


